![]() |
![]() |
|
| رازی در میان نیست |
|
برای دخترک قصه های فسانه
گفتی چشم بر هم زنی بازمیگردم پلک فرو بستم . . . کنون سالهاست هیچ نمی بینم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/18ساعت 21:21 توسط شادی باقی |
|
|
اینهمه سنگینی از کجا بر بغض من آوار شده که هیچ غروبی به آخرِ هق هق راه نمی برد! . . . می ترسم از هجوم فردا...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/15ساعت 22:26 توسط شادی باقی |
|
|
.
. . سرخی نیمه شب تن ات را نلرزانده کین چنین آرام در بستر ولرم خود خسبیده ای سوز و سردیِ دیماه روحت را نخراشیده کین چنین آرام در بستر ولرم خود خسبیده ای اگر چنین بود چگونه یارای فرو رفتنت بود در بکارت آن کولیِ خاکستری! آسمان آبستن برف ست و خشکسالی سرخ . . . صدای ضجه ای آمد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/10ساعت 0:53 توسط شادی باقی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/09ساعت 1:0 توسط شادی باقی |
|
|
غروب
جمعه
پاییز . . . -:................! -:........؟ -:...........................! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/06ساعت 18:17 توسط شادی باقی |
|
|
نمی گویم از دیروز که حتا سایه ام را نیز بخشیدم و هر روز میکشم بر دوش ، آیینه یِ روزهایِ از یاد رفته را فردا کو ؟ که نتوان تاخت و نه توان پا پس.... بیداری کو؟ زین خواب بی رویا هیهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات هنرِ من نبود هم نفسیِ ارواح ، کین چنین هولناک ، دست و پای میزنم در دامِ ابدیِ بدرود. پاییز است اینجا هر لحظه پاییز است اینجا هر لحظه
پیش از آنکه شب شوی و نا پیدا ، اگر دیده بودمت! اگر دیده بودمت! نمی جستم از خاک ، نشانِ چشمانت را ، هرگز. هرگز. فراموش کردمت. اما سایه ات ماند در افق نگاهم آسوده خیال ، هیچ شدی در بی زمانیِ مطلق لا به لای شنهای ماسیده ی ساعتم و هر لحظه هر لحظه هر لحظه پاییز ماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 1:41 توسط شادی باقی |
|
|
دیگر می شود از اینجا رفت بهانه ای نیست برای نشخوار ابرهای خونین و دفن نطفه های سرگردان که از راه مانده منم - راستی مگر ساعت چند است که بوی خیانت می آید ؟- به خطا رفتم که در خاطره ها گم شدم و همراه راهی نشدم دیگر از اینجا باید رفت و پنجره ها را بست می خواهم در آغوش صلیب بخوابم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/26ساعت 23:45 توسط شادی باقی |
|
|
تقصیر آینه نبود که قدیسه نبودم و هر روز خلق میشدم در نگاه تو. چشمانم در سایه ی وهم تو بود که دیده نشد هرگز. چشمانی محو در هاله ای از ترس.
تقصیر مرگ نبود که تو عشقبازی را از عاقله های کنار پل آموختی و فهمیدی رویا های مادرت را تعبیری نیست.
از این بی فایده تر نبود مرگی برای تصویر من. پیش از هزار سال بدگمانی باید میگریختی. در این لحظه ای که از آن ِ من نیست در این شهری که برای من نیست در این سکوت که از کلام من نیست مگریز. دشمن ما زندگی بود و توهم ِ ابدیت به آینه نگاه مکن مرا بشکن تا دوباره زاده شوم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 23:30 توسط شادی باقی |
|
|
آن شب جز رفتگران هیچ کس شاهدمان نبود که چه میکشیدیم بر دوش در آن راه رو به افول... هااااای مرد نارنجی جارویت را با دلواپسی ام تاخت میزنی ؟ می دانم که میزنی هر شب به یادِ گلرخِ آنسویِ دیوارِ گذشته ها زخمه بر ساز ناکوکی که از پدر ارث بردی. صدایت را میشناسم و نگاه مردی را که سالهاست مرا از پسِ عینک خاک آلودش پرستیده. میترسم از آن دم که بارانی ببارد و عریان دیده شوم صدایی می آید......
پ.ن: نام شعر برداشتی ست از کتاب ایتالو کالوینو ( شبی از شبهای زمستان مسافری) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 22:32 توسط شادی باقی |
|
|
به بهار ِ بی باران میمانی بیگاه ، میان بورانِ سنگ و سرما شکوفه میدهی. هیهات چرا در این ضیافت ماتم زده ،کسی سلامی مهمانت نمیکند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/10ساعت 0:11 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره
این آخرین بیانیه ی منه |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|